محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

3597

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گفت و ثناى او كرد ، آنگاه گفت : « اما بعد ، اى مردم كوفه ، هر كه خواهد به شما نيرو گيرد خدايش نيرو ندهد و هر كه خواهد به وسيلهء شما ظفر يابد خدا ظفرش ندهد ، از پيش ما برويد و با ما به جنگ دشمن نياييد ، سوى حيره رويد و با يهودان و نصارى جاى گيريد و همراه ما به نبرد مياييد مگر كسى كه كارگزار ما بوده و كسى كه در جنگ عتاب بن ورقا حاضر نبوده . » فروة بن لقيط گويد : به خدا به تعقيب كسان روان شديم و من به عبد الرحمن ابن محمد و محمد بن عبد الرحمن همدانى رسيدم كه پياده مىرفتند ، گويى سر عبد الرحمن را مىبينم كه پر از گل است اما از آنها بگشتم و نخواستم بترسانمشان ، اگر حضورشان را به ياران شبيب خبر داده بودم همانجا كشته شده بودند . با خويشتن گفتم : « اگر كسانى همانند شما را از قوم خودم به كشتن دهم راى درست ندارم . » گويد : شبيب برفت تا در صراة فرود آمد . موسى بن سوار گويد : شبيب به آهنگ كوفه حركت كرد و چون به سورا رسيد مردم را بخواند و گفت : « كدامتان سر عامل سورا را براى من مىآوريد ؟ » گويد : بطين و قعنب و سويد و دو كس از ياران وى داوطلب شدند و شتابان برفتند تا به دار الخراج رسيدند ، عاملان در كار گرفتن خراج بودند ، وارد دار الخراج شدند و با كسان خدعه كردند و گفتند : « پيش امير آييد » گفتند : « كدام امير ؟ » گفتند : « اميرى كه از جانب حجاج به آهنگ اين شبيب فاسق آمده . » گويد : آنكه عامل خراج بود فريب خورد و چون نزديك وى رسيدند شمشير كشيدند و « حكميت خاص خداست » گفتند و گردن وى را بزدند و هر چه مال بود برگرفتند و به شبيب پيوستند . گويد : وقتى پيش شبيب رسيدند به آنها گفت : « براى ما چه آورده‌ايد ؟ »